دوست دارم ماهيگيري باشم ، با كلاهي برسر
پابرهنه و آزاد
در سرزميني بهاري كنار بركه اي آرام
تا شبانگاهان بر بستر درختي كهن سال
در آغوش سبزه ها
باشمدي از جنس كنف
همچون استران باربر
آرام گيرم
دوست دارم آبي اسمان را در جستجوي ابري سپيد
به شكل روياهاي ساده و كودكانه
ساعتها جستجو كنم
و آنگاه
با داستانهايي از جنس حرير و آواي پرندگان مهاجر
به خواب روم
تا عصرگاهان
با نوازش نسيمي
دوباره متولد بشوم
و زمانيكه
موجهاي نرم بركه مرا در آغوش ميگيرند
از سرما دندان بسايم
دوست دارم صداي كوچ اُردكها را
وقتي به شكل پيكاني در افق پيش ميروند
و شراره هاي آتش را
در اجاقي از جنس سنگ
شبي تاريك
دوست دارم در آن شب
با كابوسي از جنس امروزم
از خواب بپرم
لختي هراسان اطراف را بنگرم
و آرام به خود بگويم
نترس كابوسي بيش نبود
تا دگر بار محو تماشاي ستاره گان شوم تاصبح
و دوست دارم ساعتها اين روياي شيرين را
در ذهنم مرور كنم
لحظه لحظه هايش را
تصويري از جنس آرزو بخشم
حتي اگر روياي كودكانه اي بيش نباشد
م.مهتاب
11/6/87