قلم برصفحه خشكيده و من مبهوت وحيرانم
دلم مقهور اين نا مردماني ها
سرم منگ از خمار اين به ذاهر آسماني ها
هزاران حرف ناگفته
هزاران واژه نشكفته
به كام من به هر لحظه
هنوز نازاده ميميرند
كه ديگر اين قلم بر روي كاغذها نمي لغزد
دگر حتي برايم ياد تو ، يك بيت موزون هم نمي ارزد
صداي هو هوي كتري و بوي چاي صبحانه
ميان برگهاي زرد پاييزي
چه شوري ، وه چه اوجي
تمام عشقهاي اساطيري به اين خلوتگه فارق ز دنيايم نمي ارزد
دگر هرگز به ياد تو نمي مانم
دگر از تو كلامي را نمي خوانم
تمام شعر هايم را نثار آن درخت لخت خواهم كرد
كه گرچه برگهايش را هجوم باد و طوفان برد
ولي با من هنوز هر لحظه استاده
م.مهتاب
10/7/87
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 13:25  توسط م.مهتاب
|
