همه وجودمو سکوت سنگینی گرفته
مثل ابرای بهاری باز انگار دلم گرفته
کاشکی بارونی بیاد باز دلمو شاد کنه
نمی دونم چرا عشقت شادی رو ازم گرفته
تو جوونی توبه کردم مه دیگه عاشق نشم
سر پیری عشقت انگار توی قلبم پا گرفته
هرچی داد زدم سر دل که نکن دیوونگی
ولی دل چشماشو بسته پیش تو آروم گرفته
آخر این عشق رسوا چی میشه؟ من میبینم
عکس یک جوون رعنا توی چشمات جا گرفته
آخر پیری شدم مزحکه پیر و جوون
تو کوچه ها داد میزنم داد عاشقمو دلم گرفته
همه رفتن از پیشم تنها شدم تنهای تنها
کاشکی بارون بیاد امشب که بازم دلم گرفته
تو جوونی توبه کردم که دیگه عاشق نشم
سر پیری عشقت انگار توی قلبم پا گرفته
م.مهتاب
۱۳۸۲
+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 10:4  توسط م.مهتاب
|
