صبح يك روز سياه در افق در پاييز
پير مردي خسته ميگريزد ز تمناي نگاه كودكان خردش
بادلي صد چاك ز بي مهري اين آدمكان و تني خسته ورنجور ولباسي پاره
مي رود تا بكند روزي خود را چاره
نرسيده به سر كوچه صدايي از پشت
گويدش : آي پدر صبر بكن ، پس مداد قرمزم كوش ، كجاست ؟؟؟
نخريدي تو برايم آن را!!!
پير مرد ميكشدش دست به سر گويدش ميخرم امروز برايت بابا
پسرش ميرسد از راه كه اي بابا جان :
كفش من كفش پارين برادر بوده پاره گشتست كنون چه كنم من با آن
دختر ديگرش از راه رسد گويدش : مادرم گفت :
چادرم وصله نماست ، نتوانم كه روم ز خانه بيرون با آن
راستي صاحب خانه به مادر مي گفت :
طلب ما چه شود آخر ماه است الان
پير مرد ميكشد دست به سر
راه مي افتد وخاموش به خود ميگويد :
كي شود تا كه بميرم و بگيرد وجود من از اين خاك ثمر ........
م.مهتاب
