تبليغاتX
مهتاب

مهتاب

شعر

میخوام برم از این دیار

 

میخوام برم تا کنار یار

 

می خوام بخونم من از بهار

 

بخونم از بهار

************

بگشا به رویم تو در را بهارم

 

من با تو دیگر خزانی ندارم

 

بنشین با چشم خمارت کنارم

 

ای نو بهارم

 

****************

آمدم تا ببینم رخت را

 

تو باغ عشقی بچینم گلت را

 

تازنده هستم نبینم غمت را

 

با هم بمانیم (با هم بخوانیم)

 

*************

بیا بریم با هم اینچا نباشیم

 

توی غصه های دنیا نباشیم

 

از بند آرزو ها رها شیم

 

تنها نباشیم

                                     م.مهتاب

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 15:10  توسط م.مهتاب  | 

صبح عید است الان

 

بوی گل می آید

 

آسمان خندان است رنگش امروز آبیست و درختان سبزند

 

گل رز صورتی است وکلاغ سر دیوار چه براغ شده

 

شاید او فهمیده که همه نوشده اند تن خود را شسته

 

آب حوض بی رنگ است خودش اما آبیست  

 

ماهیش قرمزو نرگس زرد است

 

عکس نرگس که در آب است چه بویی دارد

 

وشکوفه های گیلاس چرا رنگی نیست

 

قطعه شعری به زبانم آمد می نویسم بر آب این حقیقت جاریست

 

((گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد

 

وچرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست )) سهراب سپهری

 

۱/۱/۱۳۸۲

                                    م.مهتاب

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 20:33  توسط م.مهتاب  |