آسمان از ابرها رونق گرفت
سیحه ای زد آه من آتش گرفت
گونه خونین شد ز سوگ بی دلی
کز بهار عمر من دامن گرفت
بخت بی بنیاد را فرجام نیست
باده ی مست غزل در جام نیست
آتش است امشب عسل بر کام من
عشق من دیگر مرا بر کام نیست
یاد چشمانش مرا دیوانه کرد
معبد زهد مرا ویرانه کرد
با غریبانم نمودی همنشین
آشنایانم ز من بیگانه کرد
من نمی دانم مگر آخر چه شد
او ز من رنجید و با بیگانه شد
من اسیر طره ی گیسوی او
او چو سایه پرکشید افسانه شد
بعد او دیگر مرا دلدار نیست
همچو من اینجا کسی بیمار نیست
گوشه ای تنها نشسته محتضر
شافعی در لحظه ی احضار نیست
بعد من خاک مرا آتش زنید
بر مزار من نی و بربط زنید
پاک بازی بعد من هرگز نماند
سفله بازان را همه گردن زنید
م.مهتاب
